شمیم عشق

...
روزي  سفر آغاز كردم ...
به اميد هجرت از فصل بي عشقي و رسيدن به شهر عشق... عشقي فراتر از مرزها و انديشه ها...
... روزي ديگر به شهر ناامیدي رسيدم و تصميم گرفتم براي هميشه نشان از ميان آدمياني كه بي مهابا واژه ي مقدس "عشق" را به هر خواستني مي آلايند، برگيرم...
پس بي نشان سفر از پي گرفتم...
تا اينكه...
بالاخره به شهر عشق رسيدم...آْنجا كه ميان زمين و آسمان زندگيم به پيشگاه خدا عاشقانه زانو زده و سجده ي شكر به پاس موهبت اعطاي عشقي كه سال ها در انديشه ي يافتنش سفر كردم، به جاي آوردم...

شروعي دوباره ... برای همسرم...در وبلاگی دیگر...

یا علي...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:58  توسط سمانه اسحاقی(مسافرباران)  |